آموزش وردپرس

داستان زیبایی از آخوند خراسانی

یکی از خطبا و وعّاظ معروف کربلا می‏ خواست خانه خود را بفروشد و بدهی های خود را بپردازد.

خریدار به وی گفت؛ اگر آقای آخوند سند فروش را امضاء کند؛ حاضرم خانه را بخرم والا نخواهم خرید.

در وقایع مشروطه بین علماء و طلاب دو دستگی ایجاد شده بود و این شخص از بزرگترین بدگویان مرحوم آخوند خراسانی بود که دائماً و در همه جا پشت سر آخوند، ناسزا می‏گفت.

مرد واعظ به هیچ قیمت حاضر نبود نزد آخوند برود و بارها علناً بعلت مشروطه خواهی آخوند، به او ناسزا گفته بود و از طرفی هم می‏ ترسید که در منزل آخوند متعرّض او شوند و با رفتن به خانه او جانش به مخاطره بیافتد، اما او قرض داشت و از این رو به ناچار از کربلا به نجف آمد و خدمت آخوند رسید.

آخوند به او احترام فراوان گذاشت و او را بالای دست خود نشاند و از ملاقات او اظهار خوشوقتی کرد و مرد واعظ علّت مراجعت را بیان داشت و گفت:

خواهش من فقط این است که ذیل این سند را امضاء بفرمائید تا من بتوانم منزل خود را به فروش برسانم. اما آقای آخوند سند را از دست او گرفت و مطالعه کرد و به زیر تشک گذاشت!
در دل مرد واعظ شوری بپا شد و با خود گفت: این مرد آخر باطن خود را نشان داد و نه تنها سند را امضاء نکرد بلکه آن را هم از من گرفت تا ما را بزحمت بیندازد.

آخوند برخاست و از داخل گنجه چند کیسه لیره در آورده و به مرد واعظ داد و به او گفت: شما از اهل علم هستید و من هرگز راضی نیستم کسانی که اهل علم اند گرفتار و پریشان باشند.

این پولها را بگیرید و با آن قرض خود را بپردازید، خانه‏ تان را هم نفروشید و زن فرزند خود را آواره نکنید و اگر خدای نکرده باز هم گرفتاری پیدا کردید نزد من تشریف بیاورید.

آن شخص از مشاهده این همه گذشت و بزرگواری این مرد بزرگ شرمنده و منفعل شد.1

با اقتباس و ویراست از کتاب مرگی در نور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *