آموزش وردپرس

توسل به موسی بن جعفر علیه السلام

توسل به موسی بن جعفر علیه السلام و برگرداندن حیات به شخص
يكى از اقوام شايسته ما كه از اهل علم سامرّاء بوده و سپس در كاظمين و فعلًا در طهران سكونت دارد براى من نقل كرد كه: در ايّامى كه در سامرّاء بودم مبتلى شدم به مرض حصبه سخت و هر چه در آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد.
مادرم با برادرانم مرا از سامرّه به كاظمين براى معالجه آوردند، و در كاظمين نزديك به صحن مطهّر يك اطاق در مسافرخانه تهيّه و در آنجا به معالجه من پرداختند؛ مؤثّر واقع نشد و من بيهوش افتاده بودم.

از معالجه اطبّاى كاظمين كه مأيوس شدند يك روز به بغداد رفته و يك طبيب سنّى مذهب را براى من به كاظمين آوردند.

همينكه نزديك بستر من آمد و مى‏ خواست مشغول معاينه گردد من در اطاق احساس سنگينى كردم، و بى اختيار چشم خود را باز كردم ديدم خوكى بر سر من آمده است؛ بى اختيار آب دهان خود را به صورتش پرتاب كردم! گفت: چه مى‏كنى، چه مى‏كنى؟ من دكترم، من دكترم!
من صورت خود را به ديوار كردم و او مشغول معاينه شد و دستوراتى داد و نسخه ‏اى نوشته و رفت.
نسخه را تهيّه كرده و به تمام دستورات او عمل كردند ابداً مؤثّر واقع نشد؛ و من لحظات آخر عمر خود را مى‏گذراندم تا آنكه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد با لباس سفيد و بسيار زيبا و خوشرو و خوش منظره و خوش قيافه.
پس از آن پنج تن: حضرت رسول أكرم و حضرت أمير المؤمنين و حضرت فاطمه زهراء و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم السّلام بترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند، و من مشغول صحبت كردن با آنها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند. در اينحال كه من به صورت ظاهر بيهوش افتاده بودم، ديدم مادرم پريشان شده و از پلّه ‏هاى مسافرخانه بالا رفت روى بام، و رو كرد به گنبد مطهّر حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام و عرض كرد:يا موسى بن جعفر! من بخاطر شما بچّه ‏ام را اينجا آوردم، شما راضى هستيد بچّه ‏ام را اينجا دفن كنند و من تنها برگردم؟ حاشا و كلّا! حاشا و كلّا! (البتّه اين مناظر را اين آقاى مريض با چشم دل و ملكوتى خود ميديده است نه با چشم سر؛ آنها بهم بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال است)همين كه مادرم با حضرت موسى بن جعفر مشغول تكلّم بود ديدم آنحضرت به اطاق ما تشريف آوردند و به حضرت رسول الله عرض كردند: خواهش مى‏كنم تقاضاى مادر اين سيّد را بپذيريد! حضرت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم رو كردند به عزرائيل و فرمودند: برو تا زمانى كه خداوند مقرّر فرمايد؛ خداوند بواسطه توسّل مادرش عمر او را تمديد كرده است. ما هم ميرويم إن شاء الله براى موقع ديگر.
مادرم از پلّه‏ ها پائين آمد و من نشستم، و آنقدر از دست مادر عصبانى بودم كه حدّ نداشت. و به مادر مى‏گفتم: چرا اينكار را كردى؟! من داشتم با أمير المؤمنين ميرفتم، با پيغمبر ميرفتم، با حضرت فاطمه و حسنين ميرفتم؛ تو آمدى جلو ما را گرفتى و نگذاشتى كه ما حركت كنيم‏.

معاد شناسی ج 1 ص 283

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *