آموزش وردپرس

شهید محمدحسین محمدیانی

شهید محمدحسین محمدیانی

محمدحسین بخاطر عوارض شیمایی جنگ دچار سرطان بدخیم شده بود. هیچ راه امیدی نداشت. راهی مشهد شد. بعدش خودش تعریف می کرد: شب بود که به بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام وارد شدم. آن شب با اینکه حال مساعدی نداشتم ولی زیارت باحال و صفایی بود.شب در حرم ماندم. نیمه های شب به کنار پنجره فولاد آمدم. شروع کردم با صحبت کردن به مولا. در کنارم جوانی خوابیده بود. حالش اصلا خوب نبود. دلم خیلی برایش سوخت.

 

نزدیک اذان صبح از خواب پریدم. گویی برای لحظاتی خوابم برده بود. اما احساس عجیبی داشتم. در پوست خود نمی گنجیدم. من دیده بودم چهره نورانی از داخل حرم به من نزدیک شد! با همه وجود حضور امام عزیزمان را حس کردم. آن نور از پشت پنجره فولاد سمت من آمد. یکباره به خودم گفتم: از آقا چه بخواهم؟ من که عمرم را کرده ام. اما … به یاد جوانی افتادم که کنار من بود. گفتم: او هنوز فرصت دارد. جوان است. چشمانم را به دنیا بستم. به مولایمان عرض کردم: هر آنچه می خواهید به من بدهید به این جوان عطا کنید. سبک شده بودم. آرامش خاصی داشتم. لحظات زیبایی گذشته بود. بلند شدم و واسه تجدید وضو از صحن خارج شدم.

 

وقتی برگشتم جمعیت زیادی را دیدم!پشت پنجره فولاد غوغا شده بود! جوانی شفا گرفته بود. همان جوانی که در کنارم نشسته بود روی دست مردم بود. همه برای تبرک به سمت او می رفتند. من هم آرام از میان جمعیت گذشتم. و راهی سبزوار شدم.

 

روزهای آذر سال 1370 ایام فاطمیه بود. بچه های رزمنده خونه محمدحسین جمع می شدند و واسه سلامتیش دعا می کردند. اما در یازدهم آذر ماه که دوستان رزمنده در حال ترک منزل بودند که صدای شیون و ناله ای بلند شد. محمد حسین، شیر جبهه غرب و جنوب که عمر خود خود را با شهدا سپری کرده بود به یارانش پیوست.

کبوتران حرم صفحه 19 الی 21

یک دیدگاه

  1. متشکرم ، چقدر ما غافلی با ابا محمد یا علی ابن موسی الرضا ، به دادمان برس . آقا جــان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *