آموزش وردپرس

متن نشریه شهید رضا دامرودی صفحه 4 و 5

جهت دیدن کامل نشریه اینجا کلید کنید 

خبر شهادتش را داده بود ، هم قبل رفتن هم در خواب
شرح ماموریت را به پدرش نگفته بود؛ گفته بود به هیچکس نگویید میروم سوریه،11بار برای خداحافظی آمده بود، آخرین بار روزی که قرار بود برود مشهد آمد برای خداحافظی گفتم:”مادر من حوصله ندارم، گفت: مادر من می خواهم شهید شم !دوست نداری مادر شهید باشی؟ گفتم هر چی خدا بخواد!”چهار بار تماس گرفت، وابستگی خاصی داشتیم و زیاد درارتباط بودیم، یک بار گفت رفتم حرم (حضرت زینبB) دعاتون کردم. دو روز مانده به شهادتش(دوم محرم) زنگ زد و گفت: تا ده روز دیگه نمی توانم تماس بگیرم نگران نباش، شب قبل شهادتش خواب دیدم تو روستا یک تشییع جنازه خیلی شلوغ هست، سوال کردم تشییع کیه که اینقدر شلوغه؟ از خواب بیدار شدم و شروع کردم به نماز شب خواندن، خواب تشییع پیکرشو شب شنبه دیدم و غروب شنبه شهید شد، و دو شنبه خبر شهادتش رو دادند.

خبر شهادتش را آوردند 
دوشنبه بهم خبر دادن قراره باجناق رضا بیاد،گفتم عیبی نداره، گفتن پاسدارها هم با ایشان میایند برای بازدید از خانواده شهدا روستا، گفتم روستا که شهید نداره! گفتند: از خانواده رزمنده ها قراره بازدید کنند، نماز مغرب و عشا شد رفتم نماز جماعت حواسم بود که اگر آمدند خودم  رو برسونم خونه، بعد نماز تو راه بودم که دیدم چندتا ماشین آمدند، اول یک سید و یک پاسدار آمدند داخل خانه کم کم خانه پُر شد.اول گفتند رضا ترکش خورده گفتم: نه بچم شهید شده اونا که نمی دونستن من خواب دیدم، جواب دادند: نه جانباز شده؛ گفتم نه بچم درجا شهید شده. خلاصه خونه شلوغ شد و اهالی روستا و اقوام آمده بودند داخل خانه !     صبر مادر شهید شگفت آور بود وقتی علت صبر مادر شهید را از او پرسیدیم پاسخ داد: این صبر صبریه که خدا بهم داده ، و خودش هم خواسته بود و قبل شهادتش مارو آماده کرده بود.از مادر شهید پرسیدیم: آیا راضی هستید بقیه بچه هاتون در همین راه اگر لازم باشند شهید شوند؟ قاطعانه پاسخ داد: بله.

خبر شهادتش را باید می گفتیم !    
ساعت 2 ظهر جلو درب خانه بودم تلفن زنگ زد از بچه ها بود گفت: کسی به نام آمرودی یا دامرودی دارید؟ گفتم بله؛ گفتند خبر دادند احتمالا شهید شده، فعلا به کسی نگید تا به طور قطعی خبر بدن. صبح روز بعد که آمدم مسجد الغدیر روضه  حضرت عبدالله بن الحسن;           می خواندن! بشدت گریه می کردم، رفقا کسی خبر نداشت همه تعجب کرده بودند چرا اینقدر گریه می کنم.خبر شهادت که قطعی شد. فرمانده گردان با من تماس گرفت و گفت باید به عنوان نماینده برید و خبرشهادت را به خانواده اش اطلاع بدهید. با باجناق شهید و فرمانده گردان و جمعی از پاسداران ناحیه مقاومت هماهنگ کردیم؛ رفتیم منزل شهید، هیچکس نمی توانست صحبت کند همه ساکت بودند! گفتیم رضا ترکش خورده و زخمی شده همسرش اصرار کرد که همین الان باید باهاش صحبت کنم یا منو ببرید بیمارستان. ما نمی تونستیم خبر شهادت را بگوییم به خواهر خانم رضا موضوع را گفتیم، او هم گفت من نمی توانم خبر شهادت را بدهم؛ خلاصه ما از خانه بیرون آمدیم تا اطرافیان و اقوام خبر شهادت را بدهند، قرار بود بریم خانه پدر و مادرشهید.با برادران شهید هماهنگ کردیم تا در مسیر روستا خبرشهادت را بدهیم؛ من که نتوانستم بگم و رفتم تو ماشین دیگری ،برای نماز مغرب عشا از ماشین پیاده شدیم، دیدم برادران شهید دارن خیلی گریه می کنند،فهمیدم خبر شهادت را داده اند.وقتی رسیدیم به خانه شهید به برادران شهید گفتم پیاده نشن تا خبر شهادت را بدیم  ولی چون اصرار کردند گفتم:“برید داخل ولی جان شهید بی تابی نکنید.”داخل خانه رفتیم و برادران شهید هر دو بغض داشتند؛2 بار چایی آوردند چون کسی نمی توانست صحبت کند،روحانی همراهمان شروع کردند راجع به مقام جانباز صحبت می کرد؛داشت داشت پدر ومادر شهید را آماده می کرد تا اینکه با شروع روضه حضرت علی اکبر همه فهمیدند رضا هم مثل علی اکبر حسین ; فدای عمه سادات شده است، من شروع کردم راجع به حضرت عباس; و حضرت زینبB صحبت کردن که حضرت اباالفضل العباس; همیشه زانو میزد تا حضرت زینبB از محمل پیاده شود، حالا رضا عباس; زینب شد.دیگر من نتوانستم تحمل کنم و از خانه شهید بیرون آمدم.

کاش بودند در کربلا … 
راستی رضا شکوه و عظمتی که مردم سربداران روز تشییع پیکر پاکت خلق کردند را دیدی؟ دیدی چگونه از بدن خونین مدافع حرم حضرت زینبی استقبال کردند؟ دیدی چگونه گُل می ریختند؟ دیدی چگونه دختران دانش آموز با دسته گُل به استقبالت آمده بودند؟ اصلا مسیر راه روستا پُر شده بود از خیل عظیم روستاییان که برای استقبال شهید  مدافع حرم شتابیده بودند!  آری ای کاش این مردم کربلا می بودند تا نمی گذاشتند بدن عزیز زهراB را سنگباران کنند. ای کاش این مردم کربلا می بودند تا کسی بدن علی اکبر را ارباً اربا نکند، و پیکر قاسم را…؛ آری رضای عزیز با آمدنت دل هارا زیر و رو کردی، درس استقامت دادی که می شود در مقابل طاغوت ایستاد، می شود به سردمداران کفر نه گفت، می شود زیر بیرق کفر نرفت و طنین مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را برای همیشه زنده نگاه داشتی. 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *