آموزش وردپرس

خاطره ای از سردار شهید حاج حسین محمدیانی

بسم الله الرحمن الرحیم

Channel: @sshhm

شب بارون زده بود . هوا سرد و استخوان سوز بود .

به دستور حاج حسین فرمانده گردان نماز صبح رو تو مسیری که به سمت ارتفاع میرفتیم در حال راه رفتن خوندیم ….

توی مسیر صحنه های دلخراش از بچه های گردان روح الله بود . چند تا شون که رو مین رفته بودند و تیکه پاره داشتند ناله میکردن ……

رسیدیم رو ارتفاع و درگیر شدیم .

یه کالیبر گرفت رومون . همه زمینی شدیم . حاج حسین گفت اگه بچه ها بخوابند دیگه بلند نمیشند . پاشو بریم .

اینو گفت و به دو رفت رو ارتفاع و پرید تو کانال راستش دیگه دیر بود همه ما زیر کالیبر زمین گیر شدیم و تیر های رسام دوشیکا از چند سانتی مون مثل نقل شب عروسی از اطرافمون رد میشد.هیچکس جگر پاشدن نداشت.

 

یکی از بچه ها تا پاشد بره ،یه تیر از کنار گوشش وارد شد و از چشم طرف دیگه صورتش در اومد . داد زد وای سوختم کور شدم . من گرفتمش تو بغلم گفتم نه چشات خونی شده و چشماشو با چفیه بستم …

حاج حسین هرچی داد کشید هیچکی پا نشد.

هی میگفت آرپیجی زن بیا …..

خودش بدو اومد و آرپیجی رو از دست یه نفر گرفت و گوشی بیسیم رو از من گرفت و گفت حمید پاشو بریم …

راستش من جگر پاشدن نداشتم زیر نوار رسام دوشیکا . ولی حاجی که فهمیده بود گوشی رو کشید و منم رو اجبار به دنبالش رفتم چون بیسیم رو پشتم بود .

ولی اون صحنه باور کنید رژه تیرهای کالیبر 50 منو حاج حسین و درو میکرد ولی نمیدونم چرا بهمون نخورد . من چشام رو بستم و دنبال حاجی دویدم تا افتادم تو کانال . حاجی آرپیجی رو گذاشت رو دوشش و به طرف سنگر کالیبر گرفت و شلیک کرد . سنگر کالیبر رفت هوا و بچه ها که دیدن روحیه گرفتن و پاشدن زدن به خط و اومدن رو ارتفاع و با یه درگیری جانانه موفق شدیم تمام یال رو بگیریم .

اگه حاجی اون کار رو نمیکرد هیچ کس نمیتونستم زیر اون تفتیش بلند بشه .

 

 

راوي :حاج حميد کفشکنان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *