آموزش وردپرس

حکایت مرد یخ فروش

سیدمهدی قوام (ره) از مسجد روضه به خانه بر می گشت. یکباره چیزی توجهش را جلب می کند. می شنود که یک شخصی های های گریه می کند. جلوتر می رود و می بیند که در شهر هیچ کاسبی نمانده به جز یک یخ فروش که داد می زند:
🔸 آهای مردم! بیایید یخ های مرا بخرید، این همه سرمایه من است، سرمایه ام دارد آب می شود و از بین می رود….
وقتی سید آن صحنه را می بیند، همه یخ های آن مرد را می خرد و خودش هم می نشیند کنار دست آن مرد یخ فروش و شروع به گریه کردن می کند.
مرد یخ فروش می پرسد: شما چرا گریه می کنی؟ سید می گوید:
تو با این کارت چه درسی به من دادی!
تو یخ هایت داشت آب می شد این همه داد زدی و گریه کردی، من چه کار کنم که عمرم در گناه آب شد؟…..

سخن نویسنده :  این داستان تفسیر های زیادی میشود ازش کرد.
عمر ما مثل یخی است که آب می شود ، ولی با این تفاوت که بعد از مرگمان می فهمیم این عمرمان آب شد و ما هیچ بهره ای نبردیم !  وقتی پامون به حساب و کتاب رسید و خدا اومد سروقتمون می فهمیم که عمرمون آب شد و هیچی دستگیرمون نشد،
عمر انسان قیمت داره ، همیشه تصور کنید ما هم داریم عمرمان را میفروشیم ، خوب اگر بفروشیم با قیمت خوب، قیمت بالا یک چیزی تو جیبمون هست و الا همه یخ ها که مصداقش عمر ما هست زیر تابش نور و گرما آب میشه و میریزه روی زمین.

آیه های شریف قرآن کریم کاملا اشاره به این موضوع دارند فلذا می بینیم که انسان های زیادی هستند که طبق فرموده خداوند در روز رستاخیز میگویند که وقتی دوباره به ما بده ، و خداوند می فرمایند : هرگز !

اگر هر شب محاسبه داشته باشیم اهمیت عمرمان را می فهمیم ، تا محاسبه ای نباشد گذر زمان انسان را در خود می بلعد ! خدایا از شما میخواهیم ، عاجزانه و حقیرانه که عمرمان را با مطاع خوب بفروشیم ، اصلا شما خریدارش باش ! صلوات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *