آموزش وردپرس

«مجلس خواستگاری»

-گفتم:
ببينيد خواهرم، من کارم طوريه كه از يک ساعت ديگهٔ خودمم خبر ندارم،
تو شغل من شهادت هست، اسارت هست، مجروحيت هست، سر بريدن هست، قطع نخاعی هست، نابينايی هست.

خدا خدا ميكردم كه قبول نكنه، انگار نه انگار كه تا ديروز پاشنه در خونشون رو در آورده بودم، انگار نه انگار كه از بعد جلسه اول خواستگاری تا همين امروز صبح به اين فكر ميكردم كه اين مورد همهٔ ايده‌آل‌های من رو برا زندگی داره. حالا خدا خدا ميكردم كه بگه تو را به خير و ما را به سلامت. وقتی كسی رو دوست داری شده حتی به عذاب خودت هم تموم بشه نميزاری عذاب ببينه، امّا اون در جواب گفت:

-قبوله، به يه شرط!!!

تو دلم گفتم اگه بگه كمتر برو ماموريت، ميگم نه و تمومش ميكنم.

-اما گفت:
هر بار كه مشرف شديد برای زيارت حرم عمهٔ سادات از طرف من هم سلام بديد، اگر هم شهيد شديد مثل حضرت قاسم سر پل صراط قرارمون.

-گفتم:
همهٔ عواقبش رو در نظر بگيريد!

-گفت:
در نظر گرفتم. من با خدا معامله ميكنم، خدا هم از شما حفاظت ميكنه.
گذشت…
بعد از دو سال، يه روز با بدن زخمی برگشتم خونه، دخترم ليلا يک سالش بود.

و «اون» تا من و دید، خنديد
گفت:
-اين گلوله‌ها هم ثوابش نصف نصف؛ خودمم پرستاريت رو ميكنم.

يه روز كه داشت مرهم زخمم رو عوض ميكرد گفتم:
-زهرا‌جان شرمندم بخدا،
فقط شدم مايهٔ زحمتت.

-گفت: تا باشه از اين رَحمتا!!!
خيس عرق شدم، جوری كه انگار چند قرن زير بارون بودم!
📚خاطرات یک مدافع حرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *