آموزش وردپرس

داستان های آموزنده

لطف خداوند-داستانی آموزنده

لطف الهی حکایتی از زبان حضرت مسیح (ع) نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است : مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش …

ادامه نوشته »

داستان محمد بن سیرین و زن هوسران

جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند، عاشق دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست. یک روز …

ادامه نوشته »

رهنمود آیت الله مجتهدی تهرانی در مورد احترام به پدر و مادر

ﺍﮔﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﭘﺪﺭ ﯾﺎ ﻣﺎﺩﺭﺗﺎﻥ ﺍﻋﺼﺎﺑﺸﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ، ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻘﺼﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺧﯿﺮﺍﺕ ﻭ ﺑﺮﮐﺎﺕ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ . ﺷﯿﺦ ﻋﺒﺎﺱ ﻗﻤﯽ ﭘﺪﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﺷﺨﺼﯽ ﻣﯽ …

ادامه نوشته »

داستان دو دوست نادان

دو دوست نادان دو نفر از شهری گذشتند و در راه به یک مهمان سرائی رسیدند. یکی از این دو برای قضای حاجت به دستشویی رفت، میزبان از نفر دوّم پرسید: این رفیقت را چگونه می بینی؟ جواب داد: او گاوی بیش نیست، وقتی نفر دوّم از قضای حاجت برگشت …

ادامه نوشته »

داستان قدرت انتقاد و جرات اصلاح

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر استاد شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، …

ادامه نوشته »

داستان کلم و زندگی

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و…. با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادو پیچش کردن…! اما هرچه برگها را کند و دور انداخت، به آنچه گمان میکرد هست …

ادامه نوشته »

«مجلس خواستگاری»

-گفتم: ببينيد خواهرم، من کارم طوريه كه از يک ساعت ديگهٔ خودمم خبر ندارم، تو شغل من شهادت هست، اسارت هست، مجروحيت هست، سر بريدن هست، قطع نخاعی هست، نابينايی هست. خدا خدا ميكردم كه قبول نكنه، انگار نه انگار كه تا ديروز پاشنه در خونشون رو در آورده بودم، …

ادامه نوشته »

حکایت مرد یخ فروش

سیدمهدی قوام (ره) از مسجد روضه به خانه بر می گشت. یکباره چیزی توجهش را جلب می کند. می شنود که یک شخصی های های گریه می کند. جلوتر می رود و می بیند که در شهر هیچ کاسبی نمانده به جز یک یخ فروش که داد می زند: 🔸 …

ادامه نوشته »

خدا را به من نشان بدهید

داستان زیبا دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد …

ادامه نوشته »

ناصرالدین شاه و وصال شیرازی

روزی ناصرالدین شاه تفألی به دیوان حافظ زد که این غزل آمد:بلـبلی برگ گـلـی خـوشرنگ در مـنقـار داشت وانـدر آن بـرگ و نوا خوش ناله های زار داشت … او شعرای دربار را جمع کرده واز آنها پرسید: “چرا خواجه تناقض گویی کرده؟ اگر بلبل خوش است چرا ناله های …

ادامه نوشته »

دعای پرنفوذ پدر و مادر

امام صادق (علیه السلام): «ثَلاثُ دعوات لا یحجُبنَ عَنِ اللهِ تَعالی: دُعاءُ الوالِدِ لِوَلَدِه إِذا بَرَّهُ و دعوتُهُ علیهِ إذا عَقَّهُ ، و دعاءُ المظلومِ علی ظالِمه و دعاؤُهُ لمن اِنتَصَر لهُ مِنهُ ، و رجلٌ مؤمنٌ دَعا لِاخٍ لَه مؤمنٌ واساهُ فینا ، و دعاؤُه علیه إذا لم یُواسهُ مع …

ادامه نوشته »

قرآن بدون فهم معنی چه فایده داره آخه ؟

مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید . پسرکوچکش از او پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟ پدر گفت پسرم سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور . پسر گفت : غیر ممکن است که آب درسبد باقی بماند. پدر گفت …

ادامه نوشته »

دلسوزی عزرائیل

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی. آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارئیل …

ادامه نوشته »

من مهدی هستم

این ماجرا مربوط به شخصی است که «حسن عراقی » نام داشت. او در زهد و معنویت به جایی رسید که همردیف بزرگان عصر خویش قرار گرفت و از جهت عبادت و معرفت و نیل به مقامات معنوی و کمالات روحی نامور گردید، وی حدود یکصد و سی سال در …

ادامه نوشته »