آموزش وردپرس

بایگانی برچسب: داستان

لطف خداوند-داستانی آموزنده

لطف الهی حکایتی از زبان حضرت مسیح (ع) نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است : مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش …

ادامه نوشته »

داستان محمد بن سیرین و زن هوسران

جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند، عاشق دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست. یک روز …

ادامه نوشته »

داستان زیبایی از آخوند خراسانی

یکی از خطبا و وعّاظ معروف کربلا می‏ خواست خانه خود را بفروشد و بدهی های خود را بپردازد. خریدار به وی گفت؛ اگر آقای آخوند سند فروش را امضاء کند؛ حاضرم خانه را بخرم والا نخواهم خرید. در وقایع مشروطه بین علماء و طلاب دو دستگی ایجاد شده بود …

ادامه نوشته »

شفاعت از بی نماز

نماز و شفاعت اهل بیت «عَنْ اَبِی بَصیر قالَ دَخَلْتُ عَلی اُمّ حَمیدَة أَعزیها بِاَبِی عَبْدالله عَلیه السلام فَبکت وَ بَکیتَ لِبُکائِها ثُمَّ قالَتْ: یا اَبا مُحَمد لَو رَاَیْتَ اَبا عبداللهِ علیه السلام عِند الموتِ لَراَیتَ عَجَباً فَتَحَ عَینیهَ ثُمَّ قالَ اِجْمَعُوا لی کُلَّ مَنْ بَینی وَ بَینُه قَرابَهُ قالَتْ …

ادامه نوشته »

بیست سال معصیت

در کتاب ثمراة الحیوة جلد سوم صفحه سیصدو هفتاد و هفت نوشته: جوانی در بنی اسرائیل زندگی می کرد و به عبادت حق تعالی مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت، تا بیست سال کارش همین بود تا که یک روز فریب خورده و کم …

ادامه نوشته »

سی سال در صف اول نماز

  میرزا جود آقا ملکی تبریزی(ره) (1343 ه .ق) در مورد یکی از عالمان بزرگ می نویسد: از یکی از عالمان بزرگ نقل شده است که: او سی سال در صف اول نماز جماعت اقتدا می کرد، پس از سی سال روزی به عللی نتوانست خود را به صف اول …

ادامه نوشته »

داستان دو دوست نادان

دو دوست نادان دو نفر از شهری گذشتند و در راه به یک مهمان سرائی رسیدند. یکی از این دو برای قضای حاجت به دستشویی رفت، میزبان از نفر دوّم پرسید: این رفیقت را چگونه می بینی؟ جواب داد: او گاوی بیش نیست، وقتی نفر دوّم از قضای حاجت برگشت …

ادامه نوشته »

خانه جدید ،آیت الله کشمیری

آیت الله کشمیری قدس‌سره تا هنگامی که در قم در کوچه « آبشار» سکونت داشتند، در نهایت طراوت روحی به سر می‌بردند و به هیچ عارضه جسمی مبتلا نبودند و از وقتی که به خانه جدید منتقل شدند، غالباً با ناملایمات روحی و جسمی مواجه بودند. روزی که در همین …

ادامه نوشته »

داستان کلم و زندگی

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و…. با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادو پیچش کردن…! اما هرچه برگها را کند و دور انداخت، به آنچه گمان میکرد هست …

ادامه نوشته »

نٺیجه احٺرام یڪ سنے به حضرٺ زینب سلام الله علیها

یڪے از شیعیان، به قصد زیارٺ قبر بے بے حضرٺ زینب (س) از ایران حرڪٺ ڪرد ٺا به گمرڪ، در مرز بازرگان، رسید. شخصے ڪه مسئول گمرڪ بود، پیر زن را خیلے اذیٺ ڪرد و به شدٺ او را آزار روحے داد. مرٺب سؤال مے ڪرد: براے چه به شام …

ادامه نوشته »

داستان شهید، حاج کاظم رستگار و هدیه او از بهشت

مادر در خواب پسر شهیدش را می بیند. پسر به او می گوید : توی بهشت جام خیلی خوبه چی می خوای برات بفرستم ؟ مادر می گوید : چیزی نمی خوام؛ فقط وقتی میرم جلسه ی قرآن همه قرآن می خونن و من نمی تونم بخونم خجالت می کشم. …

ادامه نوشته »

همسر فرماندار بلخ ؛ یک داستان بسیار آموزنده درباره حجاب

ابن بطوطه در (رحله) خود قضیه ای نقل میکند که واقعا جالب و آموزنده است به ویژه برای خانم های امروزی و کم رنگ شدن حجاب در جامعه ! این داستان نمونه یک زن با حجاب در دوران بنی عباس است . یکی از خلفای بنی عباس بر اهل بلخ …

ادامه نوشته »

داستان های بانو گوهر شاد واقف مسجد گوهرشاد مشهدالرضا

داستان گوهر شاد خانوم؛ منبع : مرکز پژوهش و سنجش افکار صدا و سیما  كنار مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه، به منظور عبادت زائران و طاعت مطيعان و تدريس مدرسان به مسجدي نياز بود تا اينكه خانمي دين دار، موسوم به گوهرشاد، همسر شاهرخ ميرزا به اين فكر افتاد. او …

ادامه نوشته »

داستان برنج هیات

بزرگی داشتیم در بازار تهران که اهل تجارت بود. بانی هیات می گفت هر سال در آستانه محرم که می رسید مرا صدا می زد تا برنج هیات را متقبل شود. تاکید داشت بهترین برنج بازار را برای هیات تهیه کنم. بهترین و گرانترین. روزی مرا صدا زد تا برای …

ادامه نوشته »

خدا را به من نشان بدهید

داستان زیبا دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد …

ادامه نوشته »