آموزش وردپرس

بایگانی برچسب: داستان های کوتاه

بیست سال معصیت

در کتاب ثمراة الحیوة جلد سوم صفحه سیصدو هفتاد و هفت نوشته: جوانی در بنی اسرائیل زندگی می کرد و به عبادت حق تعالی مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت، تا بیست سال کارش همین بود تا که یک روز فریب خورده و کم …

ادامه نوشته »

الهی شکر که سگم …

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به همراه عده ای از اصحاب خود از جایی عبور می کردند. ناگهان سگی شروع کرد به پارس کردن. پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد و به پارس سگ گوش داد. اصحاب نیز توقف کردند. آنگاه رو به یاران خود کرد …

ادامه نوشته »

داستان پیامبر اکرم (ص) و مرد یهودی

شخصی (یهودی) آمد خدمت رسول اکرم (ص) و مدعی شد که من از شما طلبکار هستم و الان در همین کوچه هم بایستی طلب مرا بدهید. پیامبر فرمودند: اولاً که شما از من طلبکار نیستید، ثانیاً اجازه بدهید که من بروم منزل و پول برای شما بیاورم. پول همراه من …

ادامه نوشته »

به خدا توکل کن، در امان باش

هر کس به خدا توکل کند در امان خواهد ماند ☘در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مردی بود که همیشه توکل به خدا می کرد و غالبا برای تجارت از شام به مدینه می آمد، یک روز دزدی، راه بر این مرد تاجر گرفت و …

ادامه نوشته »

داستان دو دوست نادان

دو دوست نادان دو نفر از شهری گذشتند و در راه به یک مهمان سرائی رسیدند. یکی از این دو برای قضای حاجت به دستشویی رفت، میزبان از نفر دوّم پرسید: این رفیقت را چگونه می بینی؟ جواب داد: او گاوی بیش نیست، وقتی نفر دوّم از قضای حاجت برگشت …

ادامه نوشته »

داستان قدرت انتقاد و جرات اصلاح

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر استاد شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، …

ادامه نوشته »

داستان جالب از پیروزی در امتحان ها

مرحوم کربلایی احمد طهرانی می فرماید: در همان مدتی که در کربلا زندگی می کردم، چندین موقعیت گناه برایم فراهم شد؛ ولی من از آنها سر باز زدم؛ زیرا مطمئن بودم که اینها امتحان و فتنه های الهی است و هر گونه لغزشی در آنها کار آدم را می سازد. …

ادامه نوشته »

داستان کلم و زندگی

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و…. با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادو پیچش کردن…! اما هرچه برگها را کند و دور انداخت، به آنچه گمان میکرد هست …

ادامه نوشته »

داستان برنج هیات

بزرگی داشتیم در بازار تهران که اهل تجارت بود. بانی هیات می گفت هر سال در آستانه محرم که می رسید مرا صدا می زد تا برنج هیات را متقبل شود. تاکید داشت بهترین برنج بازار را برای هیات تهیه کنم. بهترین و گرانترین. روزی مرا صدا زد تا برای …

ادامه نوشته »

خدا را به من نشان بدهید

داستان زیبا دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد …

ادامه نوشته »